خدايا من از ميان همه ي آروزهاي بزرگ و كوچك دنيا
معصوميت از دست رفته ي كودكانه ام را مي خواهم.
دست نوشته
سپهر ۴/۴/۱۳۸۷
خدايا من از ميان همه ي آروزهاي بزرگ و كوچك دنيا
معصوميت از دست رفته ي كودكانه ام را مي خواهم.
دست نوشته
سپهر ۴/۴/۱۳۸۷
یاس زیبا همسایه ی خار ها بود
او دلش پر خون ،
از باد ها و
طوفان ها
از خار هایی که روزی گل بودند
از گل های اسیر باد و طوفان
همان ها که در جهالت محض ، غرق اوهام خود بودند.
خار ها دست به دست هم دادند
تا
تنها گل شان را
به اسارت جهالتشان درآورند.
آری! کاری عبث می نمود
یاس برای سرسبزی خار ها طلب باران می کرد
ولی خار ها ...
گویی تشنه باران نبودند
یاس برای نجات آن ها جان فشانی می کرد
ولی خار ها
غرق ضلالت و گمراهی و جهالت.
خار ها دور یاس حلقه زدند
یکی خود را آتش زد
و با او کل دنیا آتش گرفت .
گل یاس کبود شد
سرخ شد
سفید شد
حال دیگر، یاس همسایه ی خار ها نبود
دیگر خون گریه نمی کرد
دیگر کسی ملامتش نمی کرد
برای اشک ریزانش
یاس همسایه گل محمدی شد
شادمان بود ، ولی
دلش از غنچه ی خونین کفنش پر تب و تاب
دست نوشته
با تشکر از دوست عزیزم شمیم
سالها از پی یک می گذرند
با همه نیکیُ و بدی
و ندا می آید :
بار خود بربند که دگر وقت سفر است
و ترا ترسی عجیب فرا می گیرد
و در آن حال به فکر می افتی
که چه داری بر دوش ؟؟؟
و خودت از هر کس دگر خوب می دانی
که چه داری بر دوش !!!
نمی دانم ، نمی دانم
در آن روز می گریم یا می خندم
و شاید بر کسانی که بر من می گریند ، بخندم
و به این اندیشم
که مرگ نزدیک بود به من
از دو کاج سیاه
و به این پی بردم
که در این دنیای پر از غم
فقط
خوب و بد خاطره هاست که می ماند .
دست نوشته
سپهر ۲۲/۰۱/۱۳۸۷
سلام
لازم میدونم از همه ی دوستانی که منو تو این چند مدت تنها نگذاشتن و بهم سر زدن سپاسگذاری کنم .
شرمنده ی همشون هستم و از همگی طلب عفو دارم . ولی شرایط کاری ام بگونه ای بود که اصلا فرصت آپ کردن نداشتم علاوه بر اون سرعت اینترنت هم اینجا بقدری پایین هست که آدم بی خیال نت بشه .
بهر حال از همتون عذر می خوام که نتونستم به آپتون سر بزنم . امیدوارم به بزرگی خودتون منو ببخشین.
بازم عذر می خوام و خیلی خوشحالم که دوباره مجالی دست داد که با همه ی دوستانم در تعامل باشم .
با تشکر از همگی سپهر
"خانه ی دوست کجاست؟" در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :
"نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است.
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر به در می آرد،
پس به سمت گل تنهایی می پیچی ،
دو قدم مانده به گل ،
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
وترا ترسی شفاف فرا می گیرد .
در صمیمیت سیال فضا ، خش خشی می شنوی :
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا ، جوجه بردارد از لانه ی نور
و از او می پرسی
خانه ی دوست کجاست. "
(سهراب سپهری،حجم سبز)
دنیا چقدر بر عکس شده
نمی دونم همه میخوان تلافی کنن
چرا دیگر کسی به فکر گذشت نیست؟!
چرا سلام ها مثل پتک سنگین شده است؟!
چرا عشق رنگ سرخ خود را از دست داده است؟!
چرا کینه ها و نفرت و ناملایمات جای آنها را گرفته؟!
چرا دیگر کسی برای کسی نمی میرد؟!
چرا دل آدمها اینقدر کوچک شده است؟!
چرا حرفها صوری شده است.گویی همه ی مردم این شهر بازیگرند؟!
چرا هیچ کس خودش نیست؟!
چرا دیگر مردم حرف یکدیگر را نمی فهمند؟!
یکی ار عشق حرف می زند و دیگری از پوچی عشق
یکی از محبت سخن می گوید و دیگری از نفرت
و من حیران مانده ام در این شهر غریب
چرا همه دروغ می گویند؟!
حتی کسانی که از آنها انتظار دروغ نداری
دیگر کارمان به جایی رسیده که به دلمان هم دروغ می گوییم
چرا انسانها.انسانها را به دیده ی انسانیت نمی نگرند؟!
چرا واژه ی "دوست داشتن" واژه ی غریبی شده است؟!
چرا دیگر کسی برای کسی گل هدیه نمی دهد؟!
چرا دیگر رنگ زندگی آدمها سبز نیست؟!
چرا مادیات جای عشق و محبت را گرفته؟!
چرا روزها اینقدر تاریک است؟!
چرا دیگر ماه نورافشانی نمی کند؟!
چرا دیگر خورشید گرمای محبت خود را بر مردمان این شهر دریغ می دارد؟!
چرا دیگر ستاره های آسمان برای مردمانی که به آنها نگاه می کنند چشمک نمی زنند؟!
و چرا کسی به من نمی گوید چرا؟!
به من بگویید چرا ؟؟؟؟
دست نوشته
۸/۷/۸۶
پرستو خسته بود.خسته بود از
شبهای تاریک.از چهره های خشن و سیاه
از کالبدهای بی روح و از نفس های خسته
پرستو تنها بود.تنها تر از همیشه
صدایش را کسی نمی شنید با اینکه فریاد می زد
پرستو آرزوی مرگ می کرد
او می خواست بال بگشاید و پرواز کند سمت آسمان
ولی بالهای پرستو را بسته بودند.دیگر نمی توانست پرواز کند
از او می خواستند جغد شود ولی او دوست داشت پرستو باقی بماند
پرستو عاشق بود.عاشق گل یاس
ولی شب سیاه گلش را پرپر کرد
پرستو دلش برای گل پرپرش تنگ شده بود
پرستو دلش دریا بود
خودش نور
پرستو خسته بود.خسته تر از همیشه
پرستو احساس دلتنگی می کرد
و شاید سخت ترین لحظات عمر خود را تجربه
او غربتی داشت به عمق دریا
حرفش را کسی نمی فهمید
پرستو از دریا حرف می زد
ولی آنها به قطره فکر می کردند
پرستو می خواست شب را سفید کند
ولی شب خیلی تاریک بود
نمی دانم.نمی دانم
چگونه می توان نوری را شکافت
دریایی را حبس کرد
قلب خسته ای را رنجاند؟؟چگونه؟؟!!
بالاخره شب کار خودش را کرد
پرستوی خسته آزاد شد و کوچ کرد.آنهم برای همیشه
و شب تاریک شد.تاریک تاریک
پرستو به آرزویش رسید.به گل پرپرش رسید
پرستو می دانست که صبح نزدیک هست
پرستو سپیدی را به همه ارمغان آورد
دست نوشته
دستهای کوچکم را به سمت آسمان بی کرانت بلند می کنم و
امید دارم از دریای بی پایان رحمتت :
دعاهای سبزم را پاسخی سبز دهی
دل چرکین و زنگار بسته ام را با نور جلالت،جلا دهی
کبوتر های خفته ی قلبم را با صدای ملکوتی ات بیدار کنی
تا بال بگشایند،سمت نور ازلی ات
دست هایم را یاری دهی تا
سروهای قلبم را آبیاری کنم تا شاید برسند به آُسمان آبی
پاهایم را توانی بخشی تا فقط در راه رضای تو قدم بردارند
چشم های خسته ام را نوری بخشی که غیر تو هیچ نبیند
خدای من،خدای مهربان من
من از میان هجمه ی سنگین زمان
فریادهای خاموش
شب های تاریک
و سکوت های سنگین
فقط تو رادارم،تو را خواهم
پناهم ده،پناهم ده
دست نوشته
یک روز که با آمدنت،زمین را گلباران کردی
می دانستی دلم لرزید،شوق دیدارت در آنها شبها
خواب را از چشمان ترم دزدید
افسانه ای شد دیدارت
کاش افسانه واقعیت می شد
دل تنگ شده .....
کاش زمان رسیدن می رسید
من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت
در تهاجم با زمان،آتش زدم ،کشتم
بهره ی عشق را دیدم ولی باور نکردم
یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم
از مقصدها به مقصودهای پوچ افتادم
تا همه خوبان رفتن و خوبی ماند در یادم
به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت
بهارم رفت،عشقم مرد،یارم رفت
با تشکر از دوست عزیزم دکتر
قلب پاکت را برای عشق خواهم خواست
زیر موج نگاهت خواهم زیست
با بالهای عشقت خواهم پرید
تا بی کران
شقایق های قلب نازنیت
باران ترنم نگاهت
عشق بی پایانت مرا یاری خواهند کرد ؟؟؟
برای رسیدن این خسته،به بی کران
دست نوشته